. - مطالب تک نوشت



صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نسخه ی موبایل
شهادت مولا علی تسلیت باد، شهاد امیرالمومنین تسلیت باد، علی (ع)
خوش آمدید

دربــــــــــــاره تارنمــــــــــــا

امروز روز هدایت نسل های آینده است.کمربندهایتان راببندید که هیچ چیز تغییر نکرده است.امروز روزی است که خدا اینگونه خواسته است..ودیروز خدا آن گونه خواسته بود و فردا انشاا...روز پیروزی جنود حق خواهد بود....
"حضرت روح ا..." 

وصیتنـــامـــه شهـــــدا

نظر سنجی

شما اینده اقتصادی کشور رو چگونه ارزیابی می کنید؟









ساعت

امکانات دیگر

حامیان دکتر جلیلی استات فارس


 

................. تصاویر تصادفی

پشتیبانی آنلاین

معرفی تارنما به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by1afsar.ir

آمــــــــار تــــارنــمــــــــا

کل مطالب ارسالی:
کل نویسندگان: 1
بازدید امروز:
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل:
بازدید کل :
آخرین بازدید :
آخرین بروزرسانی:

مدیــــــــر تــــارنــمــــــــا

خوش آمدید

موضوع: روزنوشت موضوع: تک نوشت | نویسنده: افسر جوان
بزرگترین درس چند وقت اخیر زندگیمو وقتی گرفتم که استاد بعد از تذکر جدی به شاگردی که خطای (از نظر من و دوستان من) بسیار بزرگی مرتکب شده بود، هدیه ای بسایر بسیار فرهنگی اهدا کرد.

.................................................................
پ.ن 1: اینکه قدرت زودگذر و بی وفاست بازهم مثل قبل بهم ثابت شد.
پ.ن 2: امیدوارم از این پس بتوانم بنویسم، فقط همین ...


موضوع: تک نوشت موضوع: روزنوشت | نویسنده: افسر جوان

چند روز پیش بود، دقیقا سر ظهر بود ...

داشتم از باربری به سرعت به سمت شرکت بر می گشتم که ناگهان، جعبه ی کارهای دریافتی پاره شد و یک جعبه کوچکتر از اون به بیرون پرتاب شد ...

تا خواستم بر گردم و برش دارم یه ماشین با سرعت از روش رد شد و کلیه محتویاتش پخش شد کف خیابون ...

حالا فکرش رو بکنید بخوای از کف خیابون 1000 تا کارت کوچکی که توی بسته بود رو در حالیکه ماشین ها در حال رفت و آمدن بخواین جمع کنید و عجله هم داشته باشین ؛ چه شود ...!!!

خلاصه در حالیکه خیلی ناراحت بودم شروع کردم به جمع کردن که یک لحظه دیدم جوانی در چند قدمی من خم شده و داره به جمع شدن کارتها کمک می کنه ... بله اون جوون همون موتور سواری بود که چند لحظه قبل از کنارش رد شده بودم و در حالی که خودش هم باید بسته ای رو به مقصد می رسوند اومده بود کمک من ... کل ناراحتیه چند لحظه قبل رو فراموش کردم .

به هرحال داشتیم دو نفری اونا رو از رو زمین جمع می کردیم که در کمال ناباوری دیدم کلیه ماشین ها سرعتشون رو کم کرده و با حتیاط از کنار کارت ها رد می شن تا مبادا چرخ ماشین روی یکی از اونا بره ...

شور و شعف درونی من شدیدا شدت گرفته بود که ناگهان دیدم یک زانتیای نقره ای چند قدم بالاتر ایستاد و پیرمردی از اون پیاده شد و با دو به سمتمون  اومد و اونم بدون هر گونه سوال و جوابی مشغول کمک شد و لحظاتی بعد هم همسرش که دیگر سرنشین زانتیا بود به جمع ما ملحق شد ...

جمع کردن اون همه کارت زمان زیادی به طول نینجامید اما در عین حال تجربه ی شیرین خوب بودن رو برای من به وجود آورد ....

خیلی بابت این اتفاق خوشحالم هر چند که چند هزارتومانی به من خسارت وارد شد ...



موضوع: سیاسی موضوع: تک نوشت | نویسنده: افسر جوان
سعید جلیلی امروز در دیدار با امام جمعه اردبیل در دفتر نماینده ولی فقیه در استان و امام جمعه اردبیل اظهار داشت: من کاندیدای دولت نیستم بلکه سرباز ولایت هستم و خداوند روزی را نیاورد که از این خط راه به انحراف ببرم.

به گزارش فارس، وی در ادامه تصریح کرد: اگر دچار انحراف و کج‌روی شدم بدون تعارف مردم مرا مؤاخذه کنند و در این مسیر که تا لحظه مرگ ولایت‌مدار می‌باشم، با هیچ کس تعارف ندارم.

جلیلی خاطر نشان کرد: جوانان این کشور در سفرهای شهرستانی و استانی به صراحت به من می‌گویند تا زمانی که پشت سر آقا هستید با تو هستیم و گر نه عهد و پیمانی با جریان، گروه و فردی نداریم.

این مسئول با بیان اینکه گفتمان انقلاب اسلامی و ولایت و رهبری را دنبال می‌کنم، اضافه کرد: بنده در اهدافم صادق هستم و امیدوارم این وجه تمایز بنده با سایر کاندیداها تا همیشه جاودان و ماندگار بماند.

وی بیان کرد: گفتمان بنده گفتمان ولایتمداری و ارزشمندی است و هرگز در این مسیر از راه حقیقی زاویه پیدا نمی‌کنم.

به گزارش خبرگزاری فارس از اردبیل، کاندیدای یازدهمین دوره ریاست جمهوری یادآور شد: کوچک‌ترین انحراف و زاویه گرفتن از این مسیر را خطا و اشتباهی بزرگ می‌دانم و معتقدم هر کس در این مسیر اشتباهی را انجام دهد به عهد و وفای خود پایبند نبوده است.

جلیلی ادامه داد: در نشان دادن ولایت‌مداری خود اولین نشست خود را در استان اردبیل با نماینده ولی فقیه گذاشتم تا ثابت کنم که در عهدی که با مردم بسته‌ام در اطاعت‌پذیری محض از ولایت لحظه‌ای کوتاه نمی‌آیم.

وی گفت: اطاعت از ولایت چیزی نیست که در حد حرف و سخن باشد بلکه در عمل باید این ولایت‌مداری مشخص باشد.



موضوع: تک نوشت موضوع: جنگ نرم | نویسنده: افسر جوان

سعید جلیلی را از زمستان ۷۸ می‌شناسم؛ زمانی که کاندیدای انتخابات مجلس ششم در مشهد شد.

در یکی از جلسات سخنرانی و پرسش و پاسخش یکی از بچه‌حزب‌اللهی‌ها ازش پرسید: «آقای جلیلی! شما جبهه رفته‌اید؟». هنوز خیلی‌ها متوجه مصنوعی بودن پای سعید جلیلی نشده بودند.

اینطور وقتها من باشم، پای مصنوعی‌ام را روی میز می‌گذارم و می‌گویم: ریا نشه، بله! سعید جلیلی اما گفت: یک کمی بودم!

این طرز جواب دادن سعید جلیلی، سؤال‌کننده را به شک انداخت که شاید دکتر جلیلی جبهه نرفته؛ یا فقط سری به جبهه زده بوده. پرسید: چقدر؟ آقای جلیلی دوباره گفت: «کمی». حالا شک جوان باز هم بیشتر شد و گفت: «آقای جلیلی شفاف باشید؛ چقدر جبهه بوده‌اید؟» و هرچه او اصرار کرد، آقای جلیلی با لبخند، بالاخره جواب جوان را درست نداد؛ چه برسد به اینکه بگوید جانباز است و پای راستش مصنوعی است.

***

آن روزها خبرنگار بودم. سردبیر، من را به همایشی فرستاده بود که قرار بود سعید جلیلی از سخنرانانش باشد. گفته بود فقط بروم و با سعید جلیلی مصاحبه کنم و برگردم.

سخنرانی سعید جلیلی که تمام شد، خبرنگارها ریختند دورش که سؤال بپرسند؛ ولی دکتر جلیلی گفت: امروز مصاحبه نمی‌کنم.

خبرنگارها سابقۀ اینطور چیزها را زیاد دارند. ولی گاهی در بین خبرنگارها کسی که اصرار بیشتری به مصاحبه دارد، دنبال مقام مسئول می‌رود تا در یک جای خلوت و به‌دور از چشم بقیۀ خبرنگارها مصاحبه‌اش را انجام دهد. معمولاً هم مسئولین اینطور وقتها خبرنگار را دست خالی برنمی‌گردانند. من هم طبق همین سنت، دنبال دکتر جلیلی رفتم تا جایی که خبرنگار دیگری نیست، مصاحبه‌ام را انجام دهم. اگر مصاحبه نمی‌کردم، رفتنم به آن همایش، کلاً بی‌خاصیت بود.

پشت سر دکتر جلیلی رفتم تا جایی که خلوت‌تر بود. سلام کردم؛ برگشت و خیلی گرم احوالپرسی کرد از خودم و خانواده. بعد از احوالپرسی گفتم: «آقای دکتر! من امروز فقط برای پرسیدن یک سؤال از شما به این همایش فرستاده شده بودم. لطفا دست خالی برم نگردانید.» با لبخند و خنده‌ای که معمولاً جلوی دوربینها کمتر از او دیده می‌شود(!)، جواب داد: نه؛ الان بقیۀ خبرنگارها را رد کردم و اگر جواب شما را بدهم، پارتی‌بازی می‌شود!

با شناخت و سابقه‌ای که ازش داشتم، می‌دانستم که وقتی می‌گوید «نه»، یعنی نه! با این حال، دوباره توضیح دادم که آقای دکتر، اگر با من مصاحبه نکنید، امروزِ من کلاً به فنا رفته! اما مصاحبه نکرد تا شائبۀ پارتی‌بازی پیش نیاید!

***

به گمانم اواخر سال ۸۴ یا اوایل سال ۸۵ بود. چند ماهی از سمت جدید دکتر جلیلی گذشته بود که معاون اروپا-آمریکای وزیر خارجه شده بود. هنوز چهره‌اش رسانه‌ای نبود و کسی هم نمی‌شناختش.

جمعه‌ای در مشهد، با خانمم رفته بودیم نماز جمعه. از نماز جمعه که برمی‌گشتیم، هنوز در محدودۀ حرم بودیم که سعید جلیلی را تنها دیدم. به خانمم نشانش دادم و گفتم: کسی باور می‌کند این آقا، مهمترین معاون وزیر خارجه است؟!

سلام و علیکی کردیم با دکتر و رد شدیم. از باب‌الجواد بیرون رفتیم. به گمانم موتور داشتم. تا رفتیم موتور را برداریم و برویم، کمی طول کشید. سوار موتور که شدیم، دویست-سیصد متر جلوتر آقای جلیلی را دیدم که بدون وسیله دارد کنار خیابان پیاده می‌رود و ظاهرا دنبال وسیله‌ای می‌گردد تا سوار شود. سعید جلیلی خودش مشهدی است و می‌داند که اینطور وقتها بیرون حرم امام رضا فقط تاکسی دربست پیدا می‌شود؛ و گرنه بسختی می‌شود تاکسی پیدا کرد. حالا آقای معاون وزیر، نه‌تنها ماشین و راننده نداشت، به‌نظرم داشت دنبال موتور کرایه‌ای می‌گشت تا بگیرد و سوار شود! تا نزدیکی‌های چهارراه خسروی که به‌خاطر ازدحام جمعیت، سرعت من هم کم بود، برمی‌گشتم و می‌دیدم که هنوز وسیله‌ای گیرش نیامده.

یادش بخیر معاونین وزیر که نه؛ مدیرکلهای زمان بعضی‌ها!!

نویسنده : نوید رضا

................................................................

پ.ن 1 : شرکت در نظرسنجی فراموش نشود ...

 


 





تعداد صفحات :8
    1   2   3   4   5   6   7   ...  

 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات